تبليغاتX
فقط خداست که می ماند

فقط خداست که می ماند

همه انچه که به ذهنه خسته وپراز تشویشم می رسد با تو ای خدا می گوییم شاید ...........

سلام به همه دوستای خوش گل و با حالی که اهله وب وبگردی هستند و مثله خودم شدند معتاد نت و وب

می دونم خیلی وقته روی نت نیومدم و مطلب نذاشتم اما سعی می کنم بازم اینجا یه چیزایی رو خط خطی کنم راستی

دوباره محرم شده و همه مشکی می پوشند چقدر در مورد این مسله فکر کردیم و چیا ازش می دونیم راستی چرا اما حسین محدود شده به ده روز اول محرم اما م حسین اون بقیه ۵۶ سال عمرشو چه کار می کرده کسی می دونه چرا اون ۵۶ سال بی رنگه و یهویی فقط ده روز اخر عمرش اینقدر مهمه یعنی اون بقییه عمرش بی فایده بوده و نکته جالبی که بشه بهش  توجه کرد توش نبوده  راستی چقدر خوبه که ما ها توانایی درک بعضی چیزها را داشته باشیم و خیلی خیلی بهتره که بتونیم ماسئل و از هم تفکیک کنیم چقدر خوبه محرم اما م حسین و ......... روی ایرانی بودنمون زیاد تاثیر نذار و همیشه یادمون باشه که ماها ایرانی هستیم و اسطوره های خیلی بزرگی تو تاریخمون داریم که فراموشش کردیم

دوستتتون دارم خیلی زیاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:10  توسط نگین خانوم  | 

قلب كورش شكست و فرشته

روزی كوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان كسی كه عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نكرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح كنم؟خدا گفت:البته!

_از تو میخواهم یك روز،فقط یك روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی كنم.سوگند میخورم كه پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میكنم، اما این را نخواه.

_خواهش میكنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش كنم و از نتیجه ی سالها نیكی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین كنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یكی از ملائك خود را برای همراهی با كوروش به زمین فرستاد و كوروش را با كالبدی،از پاسارگاد بیرون كشید.فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.كوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین كرد.كوروش برای اینكار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندكی،كسی به یاد او نبود .كوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشكالی ندارد.خوب آنها سرگرم كارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید كه مردم چگونه یكدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع كه تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حكومت میكردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشی بودند.

كوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟!پس پادشاهان چه میكردند؟!!!

فرشته بسیار تاسف خورد.

سكوت مرگباری بین آنها حاكم شده بود.بعد از مدتی كوروش گفت:تو می دانی كه من جز ایزد یكتا را نمی پرستیدم.مردم من اكنون پیرو آیینی الهی هستند؟

_در ظاهر بله!

كوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

_اسلام

_چگونه آیینی است؟

_نیك است

وكوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید .........

_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین كرد.

_همین؟!!!

كوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

_پس بقیه اش كجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر كوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسكین دهد.

فرشته چنین كرد، تازه به مقصد رسیده بودند كه با مردی هم كلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از كوروش پرسید:راستی شما از كجا می آیید؟ كوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یك تروریست متحجّر است!

عكس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست.

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال كردن .............

كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بیهوده بر خواسته ام پافشاری كردم، كاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 14:5  توسط نگین خانوم  | 

من چیم ؟

 

هو الطیف
من

نه مرادم ، نه مریدم

نه پیامم ، نه کلامم

نه سلامم ، نه علیکم

نه سپیدم ، نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 8:56  توسط نگین خانوم  | 

محکمه عدالت

سلام به همه دوستای گلم می دونین این شعر خیلی جالبه حتی صدای شاعرشم حالا بولوتوث توژی شده و فکر کنم روی همه گوشیها باشه تکست شعرشم از گروه مارشال تشکر می کنم که گذاشتن و منم برداشتم تا بذار برای اونایی که نخوندنش واقعا عالی

 

تكست شعر

 

يه شب كه من حسابي خسته بودم
همين‌جوري چشامو بسته بودم
سياهي چشام يه لحظه سر خورد
يه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد
تو خواب ديدم محشر كبري شده
محكمه الهي برپا شده
خدا نشسته، مردم از مرد وزن
رديف رديف مقابلش واستادن
چرتكه گذاشته حساب كتاب ميكنه
به بنده‌هاش عتاب خطاب ميكنه
ميگه :


چرا اينهمه لج ميكنيد؟
راهتون رو بيخودي كج ميكنيد؟
آيه فرستادم كه آدم بشيد
با دلخوشي كنار هم جمع بشيد
دلاي غم گرفته رو شاد كنيد
با فكرتون دنيا رو آباد كنيد
عقل دادم بريد تدبركنيد
نه اينكه جاي عقلو كاه پر كنيد
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نيافريده باريك الله گفتم
من كه هواتونو هميشه داشتم
حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازي نكرده باختيد
نشستيدو خداي جعلي ساختيد
هر كدوم ازشما خودش خدا شد
از ما و آيه‌هاي ما جدا شد
يه جو زمين و اين همه شلوغي؟
اين همه دين و مذهبه دروغي؟
حقيقتا شماها خيي پستيد
خر نباشديد گاوو نمي‌پرستيد
از توي جمع يكي بلند شد ايستاد
بلند بلند هي صلوات فرستاد
ازاون قيافه‌هاي حق به جانب
هم از خودي شاكي، هم از اجانب
گفت چرا هيچكي روسري سرش نيست؟
پس چرا هيچكي پيش همسرش نيست؟
چرا زن‌ها اينجوري بد لباسن؟
مردي غيرتي كجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ ، حرف نزن
اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن
يارو كنف شد ولي از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش مي‌چرخن ، نميدونم چشه؟
آهان ، ميخواد يواشكي جيم بشه
ديد يكمي سرش شلوغه خدا
يواش يواش شد از جماعت جدا
با شكمي شبيهه بشكه نفت
يهو سرش رو پايين انداخت و رفت
قراولا چندتا بهش ايست دادن
يارووانستاد ، تا جلوش واستادن
فوري درآورد واسشون چك كشيد
گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد
دلم براي حوريا لك زده
دير برسم يكي ديگه تك زده!
اگه نرم حوري دلگير ميشه
تور خدا بزار برم دير ميشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه خيلي كلون نشد نرم
گوشاي يارو رو گرفت تو دستش
كشون كشون برد و يه جايي بستش
رشوه حاجي رو ضميمه كردن
توي جهنم اونو بيمه كردن
حاجيه داشت بلند بلند غر مي‌زد
داشت روي اعصابا تلنگر مي‌زد
خدا بهش گفت: ديگه بس كن حاجي
يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
اينهمه آدم رو معطل نكن
بگير بشين اينقده كل‌كل نكن
يه عالمه نامه دارينخونده
تازه ، هنوز كرات ديگه مونده
نامه تو پر از كاراي زشته
كي به تو گفته جات توي بهشته؟
بهشت جاي آدماي باحاله
ولت كنم بري بهشت؟
محاله
يادته كه چقدر ريا ميكردي
بنده‌هاي مارو سياه ميكردي
تا يه نفر دورو برت ميديدي
چقدر والضالين و ميكشيدي
اينهمه كه روضه و نوحه خوندي
يه لقمه نون دست كسي روسوندي؟
خيال ميكردي ما حواسمون نيست؟
نظم و نظام دنيا كشكي كشكي است؟
هر كاي كردي بچه‌ها نوشتن
مي‌خواي خودت برو ببين تو زونكن
خلاصه
وقته يارو فهميد اينه
بازم درست نميتونست بشينه
كاسه صبرش يه دفه سر مي‌رفت
تا فرصتي گير مياورد در مي‌رفت
قيامته اينجا ، عجب جائيه
جان شما خيلي تماشائيه
از يه طرف كلي كشيش آوردن
كشون كون همه رو پيش آوردن
گفم اينا رو كه قطار كردن
بيچاره‌ها مگه چكار كردن؟
ماموره گفت : ميگم بهت من الان
مفسد في‌الارض كه ميگن همين هان
گفت: اينا بهشت‌فروشي كردن
بي‌پدرا خدارو جوشي كردن
به نام دين حسابي خوردن اينها
كفر خدارو درآوردن اينها
بدجوري ژاندارك و اينا چزوندن
زنده توي آتيش انو سوزوندن
روي زمين خدايي پيشه كردن
خون گاليله رو توي شيشه كردن
اگه بهش بگي كلات‌و صاف كن
بهت ميگه بشين‌و اعتراف كن
هميشه در حال نظاره بودن
شما بگو؛ اينا چه كاره بودن؟
خيام اومد
يه بطري هم تو دستش
رفت‌و يه گوشه‌اي گرفت نشستش
حاجي بلندشد با صدار محكم
گفت : اين آقا بايد بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نكن
به اهل معرفت جسارت نكن
بگو چرا به خون اين هلاكي؟
اين كه نه مدعي داره نه شاكي
نه گردو خاك كرد و نه هياهو
نه عربده كشيده و نه چاقو
نه مال اين نه مال اونو برده
فقط عرق خريده رفت ِ خورده
آدم خوبيه ف هواش‌و داشتم
اينجا خودم براش شراب گذاشتم
يهو شنيدن ايست خبرادر دادن
نشسته‌ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافيل از اون ور اومد
رفت ري چاپايه و چند تا صور زد
ديدن دارن تخت روون ميارن
فرشته‌ها رودوششون ميارن
مونده بودن كه اين كيه خدايا
تو حشر اين كارا چيه خدايا
فكر مي‌كنيد داخل اون تخت كي بود؟
الان ميگم ، يه لحظه
اسمش چي بود؟
همون كه كارش عالي بود
اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد
همون كه اين لامپا رو اختراع كرد
همون كه كار عالي بود؛ اون ديگه
بگيد بابا ؛ توماس اديسون ديگه
خدا بهش گفت ديگه پايين نيا
يه راست برو بهشت پيش انبياء
وقتو تلف نكن توماس ؛ زود برو
به هر وسيله‌اي اگر بود برو
از رويپل نري يه وقت ميفتي
ميگم هوايي ببرند و مفتي
باز حاجي ساكت نتونست بشينه
گفت كه مفهوم عدالت اينه؟
توماس اديسون كه مسلمون نبود
اين بابا اهل دين و ايمون نبود
نه روضه رفته بود؛ نه پاي منبر
نه شمر مي‌دونست چيه نه خنجر
يه ركعت‌ام نماز شب نخونده
با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده
حرفاي يارو كه به اينجا رسيد
خدا يه آهي از ته دل كشيد
حضرت حق خودش رو جا به جا كرد
يه كم به اين حاجي نگانگا كرد
از اون نگاههاي عاقل اندر
سفيهش‌و بايد بيارم اينور
با اينكه خيلي خيلي خسته هم بود
خطاب به بنده‌هاش دوباره فرمود
شما عجب كله‌خراي هستيد
بابا عجب جونورايي هستيد
شمر اگه بود آدولف هيتلرم بود
خنجر اگر بود رولورم بود
حيفه آدم خودشو پير كنه
و سوزنش فقط يه جا گير كنه
ميگيد توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دين و ايمون نبود
اولا ً از كجا ميگيد اين حرف‌و
در بياريد كله زير برف‌و
اون من‌و بهتر از شما شناخته
دليلشم اين چيزايي كه ساخته
درسته گفته‌اند عبادت كنيد
نگفته‌ان به خلق خدمت كنيد؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده
دنيا رو هم كلي قشنگ كرده
من يه چراغ كه بيشتر نداشتم
اونم تو آسمونا كار گذاشتم
توماس تو هر اطاق چراغ روشن كرد
نمي‌دونيد چقدر كمك به من كرد
تو دنيا هيچكي بي‌چراغ نبوده
يا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا براي حاجي آتش افروخت
دروغ چرا ؛ يه كم براش دلم سوخت
طفلي تو باورش چه قصرا ساخته
اما به ايجا كه رسيده باخته
يكي مي‌اد يه هاله‌اي باهاشه
چقدر بهش مياد فرشته باشه
اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم
دهانش‌و آورد كنار گوشم
گفت تو كله‌آت پر قرمه سبزيست
وقتي نمي‌فهمي بپرسي بد نيست
اون كه نشسته يك مقام والاست
مترجمه ، رفيق حق تعالي است
خود خدا نيست ، نمايندشه
موذد اعتمادشه ، بنده‌شه
خداي لم يلد كه ديدني نيست
صداش با ان گوشا شنيدني نيست
شما زمينيا همش همينيد
اون ور ِ ميزي رو خدا مي‌بينيد
همينجوري مي‌خواست بلند شه ، نم‌نم
گفت كه پاشو بايد بري جهنم
وقتي ديدم منم گرفتار شدم
داد كشيدم ؛ يكدفعه بيدار شدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:51  توسط نگین خانوم  | 

گوسفند سیاه

سلام به همه خوبین  راستی سال نو مبارک هر چند خیلی وقته گذشته اما چه خوبه که ما همیشه دلامون نو وتازه باشه مثله اول سال خوب با اینکه خیلی دیر اومدم اما می گن ماهی را هر وقت از اب بگیری ؟...........خوب می میره دیگه اما بازم می گم سال نو مبارک و صد سال به از این سالها 

حالا برای جبران  تاخیر یه مطلب خیلی قشنگ می گذاشتم بخونین و نظرم بدین حتمن

گوسفند سیاه - ایتالو کالوینو*

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ
و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به
این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خودسعی
میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت
انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.

دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار بقيه بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست  داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی
بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است .

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب  یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد .

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند  به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند.

 این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند . به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد ، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند . تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.

به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوينو؛

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:50  توسط نگین خانوم  | 

اصلا می خوام بدونم خدا کیه ؟!

پيش از اينها فکر مي‌کردم خدا 
خانه‌اي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه‌ها  
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه‌هاي برجش از عاج و بلور  
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه ، برق کوچکي از تاج او
هر ستاره، پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان  
نقش روي دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنين خنده‌اش 
 
سيل و توفان ، نعره توفنده‌اش
دکمه پيراهن او، آفتاب 
برق تيغ خنجر او، ماهتاب
هيچکس از جاي او آگاه نيست  
هيچکس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي‌رحم بود و خشمگين 
خانه‌اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي‌گفتند: اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
هرچه مي‌پرسي، جوابش آتش است
آب  اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، کورت مي‌کند
تا شدي نزديک، دورت مي‌کند
کج گشودي دست، سنگت مي‌کند
کج نهادي پاي، لنگت مي‌کند
تا خطا کردي، عذابت مي‌کند
در ميان آتش، آبت مي‌کند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم خواب ديو و غول بود
خواب مي‌ديدم که غرق آتشم
در دهان شعله‌هاي سرکشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو مي‌شد نعرهايم، بي صدا
در طنين خنده‌ي خشم خدا ...
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه مي‌کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
سخت، مثل حل صدها مسئله
تلخ، مثل خنده‌اي بي‌حوصله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر  
راه افتادم به قصد يک سفر
درميان راه، در يک روستا
خانه‌اي ديديم‌، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست ؟
گفت: اينجا خانه‌ي خوب خداست
گفت: اينجا مي‌شود يک لحظه ماند
گوشه‌اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفت و گويي تازه کرد
گفتمش، پس آن خداي خشمگين
خانه‌اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانه‌ي او بي‌رياست
فرش‌هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي‌کينه است  
مثل نوري دردل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني 
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشاني‌هاي اوست
حالتي از مهرباني‌هاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين‌تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني مي‌دهد 
قهر هم با دوست، معني مي‌دهد
هيچ کس با دشمن خود، قهر نيست
قهر او هم يک نشان از دوستي است...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، ازمن به من نزديک‌تر
از رگ گردن به من نزديک‌تر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي‌توانم بعد از اين‌، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بي‌ريا
مي‌توان با اين خدا پرواز کرد
سفره‌ي دل را برايش باز کرد
مي‌توان درباره‌ي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت  
با دو قطره‌، صد هزاران راز گفت
مي‌توان با او صميمي حرف زد 
مثل ياران قديمي حرف زد
مي‌توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي‌توان مثل علف‌ها حرف زد
با زباني بي‌الفبا حرف زد
مي‌توان درباره هر چيز گفت
مي‌توان شعري خيال انگيز گفت..
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 9:53  توسط نگین خانوم  | 

یه شعر

اخرين لحظه ديدار

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
 
 
اینم یه داستان کوتاه اما ..............

زنی می رفت …

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:1  توسط نگین خانوم  | 

عشق

این شعر را من خیلی خیلی دوست دارم موفق باشین و پاینده باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:57  توسط نگین خانوم  | 

خودمونیم نادرم عجب ادمی بوده!

سلام به همه بچه های باحال بلاگفا

  خیلی وقته نبودم چون اینقدر همه کارشون خوبه که دیگه جای برای من باقی نمی مونه اما  اومدم که یه ارادتی به جناب نادر خان عرض کرده باشم و بگم جدن  که هنوز متوجه نشدم  و نشدیم که این نادر خان کی بوده اما جملاتش خیلی باحال و معنی داره. من که خودم نادرو فقط با کوه نور و دریایی نور و تخت طاووسی که از بین رفته می شناختم اما از لابلای اینام می شه فهمید چه روحه بزرگی داشته روحش  شاد و یادش گرامی باد

. نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم

 

 

: نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است

.

: نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

 

نادر شاه افشار : هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...

 

نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

 

اینم تقدیم به دوست خوبم پنل که خواسته بود چیزیو بهش هدیه کنم منم یه دنیا افتخارو بهش می دم که شاید تو خاطره هامون بمونه چی بودیم و حالا چی شدیم  

شاد وپیروز باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:55  توسط نگین خانوم  | 

درشت/ تند

درشت/ تند

I ran into a stranger as he passed by,

 

بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم


Oh excuse me please was my reply.

 

اوو!! معذرت ميخوام 


He said, Please excuse me too

 

من هم معذرت ميخوام


I wasn watching for you.

 

دقت نكردم


We were very polite, this stranger and I.

 

ما خيلي مؤدب بوديم ، من واين غريبه


We went on our way saying good-bye.

 

خداحافظي كرديم وبه راهمان ادامه داديم


But at home a difference is told,

 

اما در خانه چيزي متفا وت گفته ميشه  


how we treat our loved ones, young and old

 

با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم

 

Later that day, cooking the evening meal,

 

كمي بعد آنروز، در حال پختن شام


My son stood beside me very still.

 

پسرم خيلي آرام كنارم ايستا د


As I turned, I nearly knocked him down.

 

همينكه برگشتم به اوخوردم وتقريبا   انداختمش


Move out of the way, I said with a frown .

اه !! ازسرراه برو كنار

 

بااخم گفتم

 

He walked away, his little heart broken.

 

قلب كوچكش شكست ورفت

 


I didn realize how harshly Id spoken.

 

نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم


While I lay awake in bed,

 

وقتي توي تختم بيدار بودم


Gods still small voice came to me and said,

 

صداي آرام خدا در درونم گفت


While dealing with a stranger, common courtesy you use,

 

وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني

 

But the children you love, you seem to abuse.

 

اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني

 

Go and look on the kitchen floor,

 

برو به كف آشپزخانه نگاه كن


Youll find some flowers there by the door.

 

آنجا نزديك در چند گل پيدا ميكني

 

Those are the flowers he brought for you.

 

آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است


He picked them himself: pink, yellow and blue .

 

خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي


He stood very quietly not to spoil the surprise,

 

آرام ايستاده بود كه سورپريزت بكنه


and you never saw the tears that filled his little eyes.

 

وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي


By this time, I felt very small,

 

در اين لحظه احساس حقارت كردم


and now my tears began to fall .

 

واشكام سرازيرشدند

 

I quietly went and knelt by his bed

 

آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

 

Wake up, little one, wake up, I said.

 

بيدار شو كوچولو ، بيدار شو

 

Are these the flowers you picked for me?

 

اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟


He smiled, I found em, out by the tree.

 

او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم


I picked em because they e pretty like you.

 

ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن


I knew youd like em, especially the blue .

 

ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا آبيه رو

 

I said, Son, Im very sorry for the way I acted today

 

گفتم پسرم واقعا متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم


I shouldn have yelled at you that way .

 

نميبايست اونطور سرت داد بكشم


He said, Oh, Mom, thats okay. I love you anyway.

 

گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان 

 
I said, Son, I love you too,

 

گفتم :من هم دوستت دارم پسرم

 

and I do like the flowers, especially the blue.

 و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا آبيه رو

 

 

Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for would easily replace us in a matter of days.

But the family we left behind will feel the loss for the rest of their lives.

And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own family an unwise investment indeed, don you think?

So what is behind the story?

What does the word FAMILY mean to us?

 

آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار ميكنيد به آساني در ظرف يك روز براي شما جانشيني مي آورد.اما خانواده اي كه به جا ميگذاريد تا آخر عمر احساس فقدان شما را خواهد كرد.

به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كا رميكنيم ونه خانواده مان.چه سرمايه گذاري   نا عاقلانه اي !! اينطور فكر نميكنيد؟!!پشت اين داستان چه پندي نهفته است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:8  توسط نگین خانوم  |